محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2762
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مستورد به ما گفت : « وارد دهكده شويد و از پشت آن درآييد و يكى از بوميان را بگيريد كه شما را از پشت دهكده بيرون برد و به راهى برساند كه از آن آمدهايم و اينان را بگذاريد به جاى خود باشند كه غالب شب و شايد تا صبحگاه از رفتن شما خبردار نخواهند شد . » گويد : وارد دهكده شديم و يكى از بوميان را گرفتيم او را پيش روى خود نهاديم و گفتيم : « ما را از پشت اين صف ببر تا به راهى برسيم كه از آنجا آمدهايم . » و او چنان كرد و ما را ببرد تا به راهى رسانيد كه از آنجا آمده بودم و از آن راه برفتيم تا به جرجرايا رسيديم . عبد الله بن حارث گويد : من نخستين كسى بودم كه متوجه رفتن آنها شدم . گويد : به معقل گفتم : « خدايت قرين صلاح بدارد ، از مدتى پيش از كار اين دشمن به شك اندرم ، آنها مقابل ما بودند و سياهيشان را مىديديم ، اما مدتى است كه اين سياهى به چشم نمىخورد ، بيم دارم از محل خويش رفته باشد كه با قوم ما خدعه اى كنند . » گفت : « مىترسى چه خدعه اى كنند ؟ » گفتم : « بيم دارم به كسان شبيخون زنند » گفت : « به خدا من نيز از اين در امان نيستم » گفت : « پس براى اين كار آماده شو . » گفت : « همينجا باش تا بنگرم . » آنگاه گفت : « اى عتاب با هر كس كه مىخواهى برو و به اين دهكده نزديك شو ببين كسى از آنها را مىبينى ، يا صدايى از آنها مىشنوى و از مردم دهكده درباره شان پرسش كن . » گويد : عتاب با يك پنجم جنگاوران ، شتابان برفت و دهكده را نگريست و كس را نديد كه با وى سخن كند . به مردم دهكده بانگ زد كه كسانى از آنها بيامدند و